![]() |
![]() |
|
| من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که پیش از هر فریاد لازم است! |
|
" ای کاش... " تنهایی را با یاد تو به پایان خواهم برد ... شب ها را با حس نگاهت... با حس بودن در آغوشت. ... اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم... چشمهايم را مي شستي کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم ... اي کاش تمام نا گفته هایم را مي دانستي . . . . برای ماندنی ترینم...! مونمونی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:48 توسط مونا |
|
|
"جز عشقت، بها نه اي براي زيستن ندارم" شب و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم... بیش از عشق ، عاشق تو هستم!! می دانم .... می دانم دلم بیشتر برایت تنگ می شود...! دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... ! دیگر نمی گویم و نمی پرسم...!
برای ماندنی ترینم ! مونا !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:17 توسط مونا |
|
|
" چه دور و چه نزدیک به هم " خاطره زیبای 10 خرداد دل نوشته های ساده ام غریبانه در نگاه تو می نشیند دوستت دارم ساده ، مثل نوشته هایم چگونه عشق را برایت بنویسم . . .
من که دنیای کوچکم را به تو بخشیدم تا در تو گم شوم دل نوشته های ساده ام کجا می تواند از آتش درونم حکایت کند؟ دلم برایت تنگ است ، بیشتر از همیشه . . . کاش در آغوشم بودی . . . ! مونمونی عاچق ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:8 توسط مونا |
|
|
"بغضم امان نداد و در گلو شکست" پيش از ديدن تو
عشق خود به سوي ما آمد... پس همواره نهايت تلاش را خواهم کرد تا با تو درست و راستگو باشم خواهم کوشيد ... تقدیم به ماندنی ترینم مونمونی عاچق... ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:35 توسط مونا |
|
|
"كجا بايد تو رو پيدا كنم امشب" چه زیباست با تو بودن... آن هنگام که به هم عشق می ورزیم و اعتماد داریم...! اي ماندني ترين هستي... اي ماندني ترين نگاه... اي لبريز ترين مستي... كوچه هاي ذهنم را تنها با خيال تو خوش می كنم!
من با توئم هر جا که هستی عاشقانه وار تا خود خدا دوستت دارم!
تقدیم به ماندنی ترینم مونمونی عاچق |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:12 توسط مونا |
|
|
" خاطره شیرین دومین شب آرامش" تو را در خویش پیدا کردم امشب و ساعت ها تماشا کردم به عشقت قانع ام دیگر چه می خواهم...؟! تمام واژه ها را می برم از یاد... خودم را با تو معنا می کنم امشب!
کنار ساحل چشمان زیبایت دلم را رنگ دریا می کنم امشب تمام اشتیاق با تو بودن را به گوش ماه نجوا می کنم امشب تقدیم به ماندنی ترینم مونمونی عاچق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:36 توسط مونا |
|
|
"برای فراموشی دل نگرانی هایت" به كنجی می خزم آرام و خاموش... افسوس مي خورم كه چرا دريچه ی کودکیم با تو پیوند نخورد... به تو می اندیشم... به تو که برایم همه کسی!
خاطرات را به باد سپردم مثل ابر! با من بمان ای ماندنی ترین عشق... تا به ابد ، تا به انتهای رؤيا ها... گرمای دستانت را به هیچکس تعارف نمی کنم... آرامشی دارد آشنا...
مونمونی عاچق
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:31 توسط مونا |
|
|
"کاش بشه دوباره دست گرمتو بگیرم..." 25 فروردین ... روز عشق پاک من و تو ...! تو با مني هر جا برم مهر تو بند جونمه عشقت نمي ره از سرم تو پوست و استخونمه يك دم اگه نبينمت يك دنيا دلتنگت مي شم نگاه دريائي تو آبيه روي آتيشم واست دلم واست تنم واست تموم زندگيم از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگيم نم نم بارون چشام گواه عشق پاكمه هم نفس قسمت من دوستت دارم يك عالمه قشنگ ترين خاطره هام با تو و از تو گفتنه آرامش وجود من صداي تو شنيدنه آرامش وجود من صداي تو شنيدنه اگه دستام خالي باشه وقتي باشم عاشق تو غير دل چيزي ندارم كه بدونم لايق توست تقدیم به ماندنی ترینم مونمونی عاچق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:54 توسط مونا |
|
|
"دلم را به لبانت حواله خواهم داد"
صدای نفسای دلنشین و آرومت... با تو بودن... گرمی بوسه هات ... آغوشت... تن داغت... طعم لبهات... همشون و دوس دارم و با تو به آرامش می رسم! آرامشی که خیلی کم یابه... آغوشت بهترین ساحل برای آرامشه... تپش قلبت ، گرمی نفسهات ، نوید بخش فرداهای خوبه... مرسی که هستی...!
تقدیم به ماندنی ترینم
مونمونی عاچق
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 1:14 توسط مونا |
|
|
صبح بي تو شبه يا طلوع غصه خوردنه!؟! و پري دلم را با وجود خود خالي, كسي كه دوستش دارم...! عاشقانــــــه وار می نویسم... هميشـــــــه... تا ابد تا خود خداونـــــد!
می تونم عاشق باشم و هر صبح وقت سحر دنیا رو با ترانه ای سبز بیدار کنم می تونم عاشق باشم و هر وقت که بخوام از نردبان نور بالا برم همچنان که به خدا نزدیکتر می شم بگم که خدایا روزهای آرام آفتابي را دوست دارم روزهای آرام آفتابي را دوست دارم من او را دوست دارم... مونمونی عاچق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 17:38 توسط مونا |
|
|
۲۰ بهمن ... ! تولدی دوباره ... !
من دیگر به فکر باد و باران نیستم... ! به فکر امواج آبی و آرامم! آغاز دوست داشتنی است گرچه پایان راه نا پیداست...!
مونمونی من...دلــبــــرکــــم...! تولـــدت مبــــــارک !!!
مونـمونی ! زمستان ۸۶
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:49 توسط مونا |
|
|
سنگين گذشت لحظه از هم جدا شدن، اين بود انتهاي آشنا شدن ما را به باد سپردند مثل ابر ، دردآور است در دل توفان رها شدن وقتي دلي براي تو آينه مي شود، انصاف نيست دشمن آينه ها شدن وقتي سكوت حنجره را فتح مي كند، ديوانگي است فرضيه همصدا شدن افسوس مي خورم كه چرا اين دريچه ها، هر روز دلخوشند به رؤياي وا شدن ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، ايمان بياوريم به از هم جدا شدن
مونمونی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 13:57 توسط مونا |
|
|
به نام تنها ترين بی همتا چرا گرفته دلت مثل اينکه تنهايی! چقدر هم تنها ! خيال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها شده ای ! دچار یعنی عاشق و فکر کن چه تنهاست که اگر ماهی کوچک دچار دریای بیکران باشد ! چه فکر نازک غمناکی... نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله ای هست اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست دچار باید بود وگر نه زمزه حیات میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق... سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست. و عشق ... صدای فاصله است صدای فاصله هایی که غرق ابهامند همیشه عاشق تنهاست! مونمونی عاشق
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 15:19 توسط مونا |
|
|
"زندگی بی تو یعنی مرگ" باشه خوبم از کنارت ساده می رم با وجود اینکه می دونم میمیرم به خدا قدرمو می دونی یه روزی روزی که از تو جدا میشه مسیرم یه روزی قدرمو می دونی که دیره دیگه نیستم اون شبای پر ستاره وقتی که دلت بهونم و می گیره اما اون روز و خدا کنه نباشم نشنوم از رفتن من غصه داری کی یادم میوفتی؟!؟!؟!
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : "ديگه نمي خوامت" مونمونی تنهاتر از همیشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 20:31 توسط مونا |
|
|
"غربت يك شاخة بي برگ"
گاهی فکر می کنم بر خلاف آنچه به نظر می آيد يا سپری می شود زندگی من شايد تنها به صدای زنگی رنگ می گيرد. يک آوای آشنا از فرسنگ ها دور تر از لحظه های تلخ تنهايی ! گاه شايد تنها يک بهانه ساده آغازيست برای اشکی که به سلامی دوباره ختم میشود. دوباره من و تويي؛ که ما شدنشان را از سرنوشت و زمان طلب می کنم! ستاره های اين شهر چه غريبانه به غريبه ای می نگرند که در غربتش به قربت می انديشد. |